X
تبلیغات
مریضم کرده تنهایی

مریضم کرده تنهایی

سلام دوستای خوب و همیشه مهربونم!

کتابم (مریضم کرده تنهایی) تو نمایشگاه تهران تجدید چاپ شد. شبستان اصلی راهرو 19 غرفه ی 7 انتشارات شانی.

برای دوستانی که خواسته بودن اطلاع بدم. امیدوارم که دوس داشته باشید.

مرسی از لطفتون.زیاد!

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 21:26 توسط حدیث دهقان|

امسال با تمام خوشی ها و ناخوشی هاش داره نفسای آخرشو میکشه...

روزای خوبی داشتم که تک تک شما زیباترش کردید. آلبوم "بگو سیب" لحظات انتهایی سال رو برام قشنگتر کرد.

و تلخی هایی که با شما ازش حرف زدم و حلال کنید اگر لحظاتتون مکدر شد!

اگه منو یادتون بود توو لحظه ی تحویل سال دعا کنید خدا منو ببخشه. برای تمام وقتایی که چشمامو بستم نبینمش!!!

چشمامو بستم و چشم از من برنداشت...

دعاکنیدبرگرده.توو چشمای من زل بزنه و حتی نگه ببخشید!

دوستون دارم زیاد!

باور کنید...

سالتون لبریز از هر چی که دوس دارید!

نوشته شده در چهارشنبه سی ام اسفند 1391ساعت 12:9 توسط حدیث دهقان|

گریه میکنم...

وقتی تو نیستی، گریه گویای تمام دردهایی ست که تحمل میکنم،

گریه تمام دوستت دارم هایی که قورت داده ام را بالا می آورد!

چقدر میخواستم و نشد...

میخواستم کنار تو باشم

میخواستم یادت نرود دوستت دارم، اما رفت...

آنقدر رفت

آنقدر که اگر به تعداد روزهای مانده ی عمرش

هر روز برگردد

به من

نخواهد رسید!

درست همان روز که روبه روی آینه ایستادی و مرا از گردنت باز کردی

تا خونم را که میریزند به گردنت نیفتد!

حالا روی کدام شانه گریه میکنی_ که میکنی، میدانم_ فرقی ندارد

شانه های من دیگر کفاف اشکهای خودم را نمیدهد!

دلم درد میکند، خیلی!

قرار بود دخترت را به دنیا بیاورم اما...

قرار بود دخترت را که به دنیا میاورم باران بگیرد اما...

من به خودم قول داده ام درد دل نکنم، نه با در، نه با دیوار، ونه حتی با تو!

یادم هست

صندوقچه ی اسرارم را به دزدان دریایی فروختی

تا روی احساسات شیشه ای ام هفت سنگ بازی کنند!

یادت هست؟

وقتی که راز های سر به مهرم را به دست باد سپردی...

من خودم را دار زدم

با همان طناب پوسیده ای که تو در چاه افتادی

و از دنیا رفتم

آنقدر رفتم

آنقدر نیامدی

آنقدر رفتم

و تو آنقدر نیامدی

که اگر تمام روزهای مانده ی عمرم را

هر روز برگردم

به تو

نخواهم رسید!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391ساعت 18:45 توسط حدیث دهقان|

مث یه ستاره

که دنباله داره

به تنهایی هر شبم دعوتی تو

یه جور عجیبی

به هم ربط داریم

که ناراحتم وقتی ناراحتی تو...


امیدوارم هیچوقت یادمون نره ستاره ی دنباله دار هر شب توو آسمون آدم دیده نمیشه، فقط گاهی وقتا...

و اگه این گاهی وقتا رو از دست بدیم ممکنه دیگه نیاد!

بعضی ها مث ستاره ی دنباله دارن...

بعضی ها که فکر میکنیم به ما نیاز دارن اما...

اگه یه شب اتفاقی دستشونو به طرفمون دراز کردن حواسمون باشه سفت بگیریم...

سفت بگیریم که حتما مارو از مسیری میبرن که تهش اردیبهشته!

و خدا ستاره ی های دنباله دارشو انقدر میخواد که به هر آسمونی نمیفرسته...

حواسمون باشه، زیاد!


این ترانه رو با صدای علی لهراسبی دوست تر دارم :)

نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1391ساعت 20:15 توسط حدیث دهقان|

قراره امشب شب مهتاب شه؟

یا حس بارونی صدای رعدی؟

تورو نمیشه پیش بینی کنم

مثل هوای چند سال بعدی!


تو رو نمیشه پیش بینی کنم

باید که سر در گم این مه بشم

چقدر آرومی قراره اینبار

باز با چه طوفانی مواجه بشم؟

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1391ساعت 17:46 توسط حدیث دهقان|


اینروزها دنبال بهانه ای هستم که ببخشمت...

دنبال بهانه ای که زل بزنم توی چشمهات و راست بگویم

دنبال بهانه ای که تو دستم نمیدهی!!!

نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1391ساعت 16:35 توسط حدیث دهقان|

 

نفرین نکن مرا!

خودت را خراب نکن پیش خدا عشقم!

که خدا عاشقم شده، کمی زودتر از تو، و گمانم کمی بیشتر!

آنقدر عاشق من است که

بی اجازه سرک نمیکشد توی دفتر خاطراتم

و بی اجازه گوشی ام را چک نمیکند حتی!

چک نمیکند!

بخدا چک نمیکند!

وگرنه میفهمید که دائم در اس ام اس هایم

پشت سرش حرف میزنم

تنها به این دلیل که زیباترم نکرد

تاتو، دلت مرا بیشتر بخواهد!

اما تو...

تمام شماره های ناشناس مرا حفظی

و به تعداد تک تکشان مرا لو داده ای!

و خدا آنقدر عاشق من است که حتی دروغهای غیر مصلحتیم را لو نمیدهد!

تازه! چقدر وقتها خودش را به خواب میرند تا نفهمد

که من

نماز صبح

نخواندم!

و من همیشه سر نماز دعا میکنم که تو دوست داشتن را بیاموزی!

و بزرگ شوی!

آنقدر که خیالم راحت باشد در هیچ کجای قلب کسی جا نمیشوی!

نفرین نکن مرا

خراب نکن خودت را

که خدای من بزرگ است، خیلی!

حتی بزرگتر!

اما نه آنقدر که توی جیبهای من جا نشود

مثل دستمالی که روی شانه هایش های های...

و خدا عاشق من است

باتو

زمین تا آسمان فرق میکند!

نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1391ساعت 14:1 توسط حدیث دهقان|


من یه تاریخه دارم میشنوم از تو میگن

اسمتو میبرن انگار توو یه حال دیگه ن


چه روزایی که به خاطرت همه آشفته ن

آب میخوان بخورن یاد خودت می افتن


هر کی تشنه ست میادو هم قبیله ت میشه

آب اسم تو میاد غرق خجالت میشه


امتحان سختیه این که داری پس میدی

اما تو چه ساده با مرگِ خودت دس میدی


دوتا دستاتو توی قنوت کم داره خدا

سخته این لحظه رو حتما چشم میذاره خدا


خودمو گاهی کنار تو تصور میکنم

ماه میشی تو و من غرق تماشات میشم

داری با پای خودت میری که دستاتو بدی

اما با دستای خالی برنگردی پیشم


بوی بارون داره اینجا گریه ها و خنده هاش

عشق بازی میکنه اینجا خدا با بنده هاش!

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1391ساعت 21:1 توسط حدیث دهقان|

 

سفر خوبه چرا باهم نمیریم؟

باهم درگیر این لذت نمیشیم

ما مثل خیلیا باهمیم اما

چرا جایی باهم دعوت نمیشیم؟

 

 

نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1391ساعت 22:5 توسط حدیث دهقان|

 

شک کن!

به من...

به من...

بازهم به من!

اینجا هر آنچه هست مال تو...

مال تو...

بازهم مال توست!

همین خود خود تو که شک میکنی به من...

به من...

و تنها به من!

اما...

من سپر انداخته ام!

این جنگ پایان خوشش مال تو...

مال تو..

تنها مال خودت باشد!

من مدتهاست مرده ام و این را فقط تو میفهمی 

که چای را تنها در استکان خودت میریزی!

نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر 1391ساعت 12:22 توسط حدیث دهقان|


آخرين مطالب
»
» روز آخر...
» فردا دیگه دیره...
» ستاره ی دنباله دار
»
» بهانه
» به تو که هنوز هم که هنوز است همانی!
» بوی بارون
» باهم...
» مال تو...

Design By : Pichak